روزهای خاکستری من

 
عوض شدم
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 


برای اینکه دوستم داشته باشی،
هر کاری بگویی می کنم،
قیافه ام را عوض می کنم،
همان شکلی می شوم که تو می خواهی،
اخلاقم را عوض می کنم،
همان طوری می شوم که تو می خواهی،
حتی صدایم را عوض می کنم،
همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی،
اصلاً اسمم را هم عوض می کنم،
هر اسمی که می خواهی روی من بگذار!
خب حالا دوستم داری؟
نه، صبر کن!
لطفاً دوستم نداشته باش

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد!

 

 


 
 
زندگی
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

       یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

 

 

پ ن :‌

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم

امروز او ما را

فردا...

 


 



 
 
این روزهای من
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

 



 
 
چشمها
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

چشمها هرگز دروغ نمیگویند!!!!!!!!!!!!


 
 
!
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 

کسی دست برده است توی سینه ام 

تا چیزی را از تپیدن باز بدارد

 

 

ای زندگی دست بردار از امتحانم

نه چیزی میدانم

نه میخواهم که بدانم

 

 

چه تمنای محالی دارم

 

 

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

؟؟؟

 

 

ای ستاره ها پس دیار عاشقان واقعی کجاست؟

 

 

این بار که رفتی

بگو .... پشت سرت آب نریزم

 

 


 
 
نان و نمک
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

در شهر هم نمک میفروشند

                                              هم نان

اما نان و نمک نمی فروشند!!!!

 

خوشبخت نوشت :

نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس میکشم

راه میروم

غذا میخورم

میخوابم

چه اشتباه دل انگیزی....

 

عشق نوشت :

دوست داشتن بلدم

         شمردن بلد نیستم

 

خالی نوشت :

انگار همیشه جای یک تن خالی است

یک نیمکت نشسته دارم در خود

جای دو نفر همیشه در من خالی است

 

شبه نوشت :

نمیدانم گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

ونمیدانم چقدر شبیه من هستی

که تو دیگر مرا نمیشناسی

 

بیهوده نوشت :

اینجا شمع را فقط برای مرده روشن میکنند

 

 

 

 

 

 


 
 
حالم بد است
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
 

 

حالم بد است، از رفتارهایتان حالم بد است،

از طرز رانندگیتان،

از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف،

از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران!

از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی،

از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی،

از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران،

 از آشغال ریختنتان در خیابان و جوی جنگلها

از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل جرح و قتل

از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان،

از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره!

از یکی نبودن حرف و عملتان!

از تعارفهای بی موردتان،

از غیبت کردنهای بسیارتان!

از تغییر نظرهای یک ساعته تان!!!

از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار،

از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان!

از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان!

از عشقهای یک شبه تان!

از انتخاب دوستانتان بر مبنای نوع خودرواش!

از چاپیدن یکدیگرتان!

از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان!

از بی مطالعه بودنتان!

از تن دادن و دل ندادنتان!

از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان،

از رفتارهایتان در پاتایای تایلند وآنتالیای ترکیه،

از عدم رعایت نظافت شخصیتان،

از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس!

از مدرک گرا بودنتان،

از کلاس گذاشتنهای بی موردتان،

از جوکهای قومیتی تان و برای دیگر هموطنانتان،

از نژاد پرستیتان،

از خواب دو هزار و پانصد ساله تان!

از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان!

از مصرفگرا بودنتان و کلاس دانستن آن،

از قسطی خریدن اتوموبیل بنزتان برای فخر فروشی!

از رقصیدنتان در مهمانی با روسری!

از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و !!! ....

 

 

 

از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است،

خیلی هم بد است.

 


 
 
یه دوست پسر هم نداریم
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که میگیم زنگ نزن

یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم من ۶تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیفمو روشن کن

یه دوست پسر هم نداریم اس ام اس عاشقونه بفرسته به جای جواب عاشقونه گیر بدیم این اس ام اس رو کی برات فرستاده ؟ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دوست پسر هم نداریم که هی نگران این باشیم یه وقت تو برنامه هاش سفر یه هفته ای به تایلند نزاره

یه دوست پسر هم نداریم که ثانیه به ثانیه یادآوری کنه ما فقط دوستای معمولی هستیم

یه دوست پسر هم نداریم آرزوهامونو بهش بگیم اونم الکی بگه همشونو برآورده میکنم

یه دوست پسر هم نداریم که بدونه اس ام اس رو فقط نمیخونن بلکه جواب هم میدن

یه دوست پسر هم نداریم نصف شب اس ام اس های محبت آمیز برامون بفرسته

یه دوست پسر هم نداریم خوش سلیقه باشه مارو انتخاب کنه

یه دوست پسر هم نداریم دستامونو محکم بگیره تو دستاش

 

پ ن :‌گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ

نه کوچکم و نه بزرگ

خودت هستی که دور میشوی و نزدیک

 

 

 

 


 
 
عشق
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
 

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای

 و ابرها را تا چشمانم پایین

عشق را در کجای دلم پنهان کرده ای

که هیچ دستی به آن نمیرسد

 

 

پ ن : میگفت هستی ؟

گفتم: کاری جز بودن بلد نیستم

هستم

 

پ ن : من هرگز از آسمان آبی نمیپرسم

که چرا آبی است

آبی آبی است

و من به آبی آسمان اعتماد دارم


 
 
چند روز؟
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
 

هر چند روز که با تو هستم

                                                                        نمیدانم

نمیخواهم هیچ روزی را از دست بدهم

 

 

پ ن :‌با تو عاشقی کنم؟

                                                   یا زندگی؟


 
 
خاکستری
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
 

این راه خاکستری هم که باشد

                                   در مقصدش تو ایستاده ای

 

آغوش نوشت :

در آغوشت ورد میخوانم

     زیر لب

  و خدا را صدا میزنم

                                        آنقدر صدا میزنم

 که بگویی جان دلم .........

 

پ ن :‌

خدایا آلودگی آدمها از حد گذشته

دنیا را چند روز تعطیل نمیکنی؟

 

قصه نوشت :‌

از همان اول داستان قصه مارا لو دادند

یکی بود ....یکی نبود


 
 
پ . ن
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
 

من نگاهم به نگاهش افتاد

همه خستگی ام رفت ز یاد

 

 

 

 پ ن :‌چه رنجی میکشد آن کس که انسان است

                    و از احساس سرشار است

 

 

 

 پ ن ‌: دستانم را به دستان هیچ کس میسپارم

 

 

پ ن :‌خنده ام میگیرد

 

پ ن :‌من از اهل زمینم و خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است

ولی سودای بلبل دارد

و پروانه را هم دوست دارد

 

پ ن :‌این منم همراه او

بازو به بازو ؟

مست از عشق از امید؟

ای زمان ،‌ای آسمان ،‌ ای کوه ،‌ای دریا

خواب یا بیدار

جاودانی باد این رویای رنگینم

 

پ ن :‌در من منگر تاب نگاه تو ندارم

 

 


 
 
خوشبختی ... خنده...گریه....
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

از لابه لای کلمات دنیا یکی نام تورا دوست دارم

یکی واژه خوشبختی را

هردو مرا به خنده وا میدارند

هر دو مرا به گریه می اندازند

 

پ ن : همیشه یه جای کار می لنگه

 

دل نوشت :

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت که بماند یک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه تو

دل من عادت داشت

که بماند آنجا

پشت یک پرده توری

که تو هرروز آنرا به کناری بزنی

دل من ساکن دیوار و دری

که تو هرروز از آن میگذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغچه بود

که تو هرروز به آن مینگری

راستی دل من را دیدی؟

 

چرند نوشت:

تا خانه

چند قدم بیشتر نداشتم

اتوبوس

اگر ایستگاه های کمتری داشت

زلزله اگر دیر تر می آمد

اکنون ...

 

 

 


 
 
روزهای عاشقی
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

زیادی هوای دلمو داشتم

زیادی بهش توجه کردم

 

این روزا رو دوست ندارم

فقط لحظه هایی رو دوست دارم که کنار برادرم هستم

لحظه هایی که خیلی زود میگذره

اما من برخلاف گذشته قدر این لحظاتو میدونم

قدر آخر هفته هایی که کنارش هستم

قدر جمعه هایی که با هم هستیم

حتی قدر شنبه هایی که تو جاده دستم تو دستشه تا برسه خونه

 

با تمام وجود عاشق صورت معصومش هستم

حتی عاشق اون لحظه هایی که از دست بوسه های من کلافه میشه و منو دعوا میکنه

قدر اون لحظه هایی که با تمام وجودم بهش محبت میکنم

قدر لحظه هایی که کنارم نشسته و بهم فتوشاپ یاد میده

 قدر روزایی که سرکارم و اون با مامان تو خونه است

 

تک تک لحظه های با تو بودن برام لذت بخشه

نمیخوام بگم خواهر نمونه ای هستم

نمیخوام بگم بهترین هستم

اما به جرات میتونم بگم عاشقت هستم

و تنها آرزوی من بودن در کنار توئه

در کنار برادری که میدونم فقط هفته ای دو روز یا نهایتا سه روز میتونم داشته باشمش

برادری که به عشقش زنده هستم

و امید دوباره من برای زندگیه

 

میخوام به خاطر تو

به خاطر آرامش خاطر تو

رویاهامو عوض کنم

قول نمیدم

اما نهایت سعی خودمو میکنم که تورو آروم ببینم

که تو ازم راضی باشی

من همیشه واسه دیگران زندگی کردم

درسته که این دیگران هرگز ازم راضی نبودند

حالا میخوام برای تو زندگی کنم

چون جز تو کسی رو تو این زندگی ندارم

چون جز تو هیچ همدمی ندارم

 

بعد از یه مدت طولانی

دلم میخواد با خدای خودم راز و نیاز کنم

به خاطر تموم اشتباهاتم ازش عذر بخوام

چون اون تنها کسیه که میتونه منو ببخشه

اون تنها کسیه که هیچ ادعایی نداره

تنها کسیه که اگه صدهزار بارهم اشتباه کنم بازم از من میگذره

و هرگز اشتباهاتمو به رخم نمیکشه

 

دلم میخواد از همه کسایی که باعث آزارشون شدم عذر خواهی کنم

و حتی از تو

که خیلی آزارت دادم

خیلی از بودن با من عذاب کشیدی

خیلی باعث رنجش خاطرت شدم

 

من بدترین دختر روی زمین بودم

من خیلی بچه بودم

خیلی احمق بودم که فکر میکردم باید عشقمو اون جوری نشون بدم

اما حقم این نبود

حق من میتونست یه تنبیه سخت باشه

فقط واسه اینکه یه قلب عاشق داشتم

که با تمام وجودم واسه این احساسم ارزش قائل بودم

مطمئن باش هیچ کس مثل من نمیتونست عاشقت باشه

نمیتونست بعد از این مدت طولانی که از جداییمون میگذره بهت حس داشته باشه

 

 

و در آخر

منو ببخش

که تو رو با وجدانت تنها گذاشتم

 

آهنگ بی ریط نوشت :

 

منم حال تورو دارم

تو این روزا که میدونی منم مثل خودت تنهام

منم خسته ام از این دوری

منم با این همه رفتن نمیدونم چرا اینجام

نمیدونم کجا رفتی

کجا رویاتو گم کردم که این شد حال و روز من

کدوم فردارو میدیدی

که تقدیر من این غربت شد و تقدیر تو رفتن

تو که رفتی زیر هجوم خاطره هر شب بی تو شکستم

واسه قلبم پای همین یک خاطره من یک عمره نشستم

 

 

 

 

 

 

 


 
 
آهنگ
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
 

آفتاب من برای درخشیدن به آسمان تو رفته است

برای من تنها ماه مانده است

 

 

پ ن :‌

زیر حرفم میزنم

نشد فراموشت کنم

 

 

آهنگ نوشت :

گریه فقط کار منه

تو اشکاتو حروم نکن

به واژه ای نمی رسی

این جوری پرس وجو نکن

فاصله ها مال منن

تو فاصله نگیر ازم

بمون که باورت بشه

گریه نمی شه سیر ازم

همیشه کم میارمت

همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت

 

آهنگ نوشت :‌

چه شبهایی با رویای تو خوابیدم نفهمیدی

چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود نمیشنیدی

چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

چه شبهایی با شبگردی شبو تا صبح میبردم

نبودی ماه جون میداد ، نبودی بی تو میمردم

چه شبهایی دعا کردم یه کم این فاصله کم شه

یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

توی این خونه یخ میبست تن سرد سکوت من

چقدر جای تو خالی بود چه شبهای بدی بودن

.....

چقدر بی رحمه این دنیا

به این تقدیر بد لعنت

 

آهنگ نوشت :‌

چرا حس میکنم هستی کنارم؟

چرا این رفتنو باور ندارم؟

چرا گم میکنم روز و شبامو

چرا حس میکنم داری هوامو

چرا هستی میون خواب و رویام

چرا پر میشی تو هرم نفسهام

دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

میخوای بری تورو به این ترانه میسپارم

ولی نرو نرو بمون

نرو که جز تو چاره ای بجز خودت  ندارم

نرو بمون نرو بمون نرو بمون کنارم

....

 

 

 

 

 


 
 
آرزو
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

خداوند منو به بزرگترین آرزوم رسوند

آرزویی که شب و روزمو ازم گرفته بود

چه غصه هایی که میخوردم

چه اشکایی که می ریختم

و میتونم به جرات بگم تمام زندگی منو تحت تاثیر قرار داد

 

 

بالاخره موفق شدم و به هر قیمتی که بود

به آرزوم رسیدم

 

قیمت؟

به قیمت از دست دادن عزیز ترین فرد زندگیم

کسی که فقط تو رویا باهاش هستم و از خدا میخوام که این رویا رو

تا زمانی که زنده هستم

ازم نگیره

 

بهای سنگینی پرداخت کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

و فهمیدم که با خدا معامله کردن کار هر کسی نیست

 

 

 


 
 
زندگی دوباره
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

 احساس میکنم دوباره متولد شدم

احساس میکنم تازه دارم معنای واقعی زندگیو میفهمم

دوست دارم به برادرم بگم میخوام براش بمیرم

دوست دارم به برادرم بگم میخوام تمام زندگیمو به پاش بریزم

میخوام فریاد بزنم که خدایا مرسی ازینکه  بعد از ٢٧  سال عمری که بهم دادی  برای اولین بار احساس کردم زندگی یعنی چی

شبی که دیدمش تا صبح تو بغل هم بودیم

فقط همدیگرو میبوسیدیم

تا صبح چشامون باز بود

اونقدر دعا کرد که فرداش نرم سرکار

که بالاخره دعاش مستجاب شد و من ٣ بعداز ظهر رفتم سرکار!!!!!!!!!!!!

دیروز پدرشو دید

دیشب زن پدرشو دید

اما من مطمئنم که منو از همه بیشتر دوست داره!!!!!!!!!!!

مگه نه؟

دیشب اولین شب آرامشم بود

وقتی رسوندمت خونه

احساس کردم دارم میمیرم

احساس کردم نمیتونم دوریتو تحمل کنم

اما الان فقط به این امید زندم که میدونم امشب میام پیشت

امشب میام و تا صبح صورت ماهتو میبوسم

تا فردا شب پیشتم

اما فردا شب به چه امیدی بخوابم؟

۵ شنبه ؟

شاید بیام

دیگه فکر کنم مامان شعله راهم نده

کاش اجازه میداد تو شب خونمون بمونی

عشق من

عمر من

هستی من

تمام وجود من

تو داداش مهربون منی

منم خواهر بی معرفت تو هستم

میخوام تا ابد برات مادر باشم

پدر باشم

خواهر باشم

میخوام پاره تنم باشی

میخوام بدونی که خواهرت عاشقته

ای خدا ازت ممنونم به خاطر این همه خوشبختی

 

 


 
 
17 سال انتظار
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

دقیقاً‌ ١٧ سال پیش بود

من اون زمان ٩ ساله بودم

روزای بدی بود

.......

اما حالا میخوام بنویسم

.....

حالا که اون روزا داره برام تداعی میشه

حالا که اون اتفاق میخواد بشه بهترین اتفاق زندگیم

....

خوشحالم

مثل همون بچه ٩ ساله شدم که از شدت هیجان جیغ میزد

...

روزی که تو فیس بوک ثبت نام کردم فقط امیدم این بود که گمشده ام را پیدا کنم

خیلی گشتم

اما پیداش نکردم

دیروز خیلی درمونده بودم از صبح  زود سرکار بودم ناامید بودم خسته بودم ازین زندگی

ازین زندگی که همش شده فکر و خیال همش شده غصه مثل بچه ها عطسه میکنم

میرم فال عطسه رو باز میکنم یه دیدار غیر منتظره !!!!!!!!!!!!

ساعت ۴ بود اومدم خونه

وقتی رسیدم میلمو چک کردم

وای خداااااااااااااااااااااای من

کی برام میل گذاشته ؟  سعی کردم برای یک بار هم که شده بر اعصابم مسلط باشم

فیلتر شکن هم نداشتم که برم ببینم این کیه که اومده تو فیس بوک

از شدت استرس یه تبخال زدم اندازه کدو

.....

صبح شد

صبحی که من دیشبش یک لحظه هم چشامو رو هم نذاشتم

من به آرزوم رسیدم؟

بعد از ١٧ سال ؟

رفتم تو فیس بوک

براش کامنت گذاشتم سلام !!

٧ صبح بود

اما اون بیدار بود

شاید اون هم دیشب نخوابیده بود

گفت سلام

خانم شما فامیلیتون با من یکیه!!!!!!!

آب دهنمو قورت دادم

گفتم چطور مگه ؟

گفت آخه من یه گمشده دارم که دنبالش میگردم

تازه دو ماهه که فهمیدم

چی داشتم که بگم؟

چند تا نشونی داد

 

آره همون نشونی ها بود

اون برادرم بود

بعد از ١٧سال

حاصل یه اشتباه

حاصل یه گناه

اون عشقم بود

اون هم خونم بود

دست و پام میلرزید

خدایا

من به آرزوم رسیدم ؟

نمیخوام حالا که هست بگم چرا دیر به آرزوم رسیدم

حالا منم یه داداش دارم

منم دیگه اون دختر یکی یه دونه نیستم؟

باهاش چت کردم اشک ریختم

اشک ریخت

وبمو روشن کردم منو دید

تا الان داشتم از ١٧ سال زندگی بدون اون میگفتم

گفت که عاشقمه

فکر میکرد پدر نداره همین الان فهمید که پدر با ما زندگی میکنه

مادرش گفته بود که پدرت مرده

حالا

چی بگم بهش؟

میگه هرگز پدرشو نمیبخشه

میگه سارا نمیدونی چه دردیه بی پدری

 

خدایا خوشحالم

خدایا اینا همه اشک شادیه

میخوام داد بزنم بگم خدایا بعد از ٧ ماه میخوام باهات آشتی کنم

میخوام نماز شکر بخونم

میخوام داد بزنم به همه بگم من یه داداش ١٧ ساله دارم

زنگ زدم به مامان

-الو سلام مامان 

سلام چی شد؟ خودش بود؟

آره

سکوت سکوت سکوت

 

زنگ زدم به موبایل بابا

ازش یه ذره خجالت میکشیدم

اما باید میگفتم

- الو سلام بابا

سلام

خوبی

آره . چیکارم داری؟

هیچی فقط میخواستم بگم صابرو پیدا کردم

یادم نیست چی شنیدم یه ذره عصبی بودم

فقط صدای نفسای بابارو میشنیدم

بوق بوق بوق

میخوام یه ذره خودخواه باشم   میخوام برام مهم نباشه که الان مامانم چه حالی داره

میخوام تا ته دنیا با داداشم باشم

با برادری که هنوز منو ندیده بهم ابراز علاقه میکنه و میگه دوسم داره

امشب تو میدون تجریش باهاش قرار دارم

استرس تمام وجودمو گرفته

خونشون لواسونه

میخوام برم خونشون

تا صبح باهاش باشم

میخوام برم پیش زن بابایی که ١٧ سال پیش منو از خودش روند

اما باور کنین که به اون هم حس دارم

الان داداشم همش داره بهم پیامک میده که دوسم داره

وای خیلی کار دارم

زود برم خونه

میخوام همه هستی زندگیمو به پای برادرم بریزم

میخوام براش یه خواهر مهربون باشم

عقده ای شدم از بس دردای دلمو به در و دیوار گفتم

عقده ای شدم از بس حسرت داداشای دیگرانو خوردم

حالا من هم یه صابر دارم

یه صابری که عاشقشم

دعام کنین امشب سکته نکنم از شدت هیجان

 


 
 
تا ...... تعطیل شد
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

دیگه نه مینویسم                   نه میخونم                     وقتی میخوای فراموش کنی

باید از بین ببری         تموم خاطرات مسخره ذهنتو                    باید بری

بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی                   حالا اگه دوست داری

بشین به هزار و یک خاطره فکر کن                  آخرش چی میشه؟

جز یه اعصاب داغون و چشای پف کرده برات چی میمونه؟

من دارم به زندگی بدون تو عادت میکنم .عادت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید بعدها یکی دیگه بیاد جای تورو برام پر کنه

شاید هم بشینم به اونایی فکر کنم که میخوان جای خالی تورو برام پر کنن

نمیدونم                   تا کی باید خودمو گول بزنم؟

تو روزایی که نباید تنهام می ذاشتی رفتی

روزایی که نیاز داشتم بهم فکر کنی میگفتی از من بدت اومده

حالا نمیدونم واقعا نمی دونم چی شده که دوباره از من مینویسی

تو هرگز عشق قابل پیش بینی نبودی

حالا ازت چه انتظاری دارم؟           برگردی؟                 تو؟

نه هرگز حتی یک بار هم به این مسئله فکر نکردم

من و تو از اولش هم واسه هم ساخته نشده بودیم

من راهم از تو جدائه                  دو خط موازی که هرگز به هم نمیرسند

سه سال

عشق

غم

شادی

انتظار

حسرت

روزای خوب            روزای بد        گریه             خنده          

تموم شد

نمیخوام دیگه به تموم شده هام فکر کنم

تو از من گذشتی                      منم از تو میگذرم

یه روزی تو هم ازدواج میکنی          با یه عشق تازه        یه امید تازه          یه گرمای تازه   

امیدوارم مثل من نباشه

خوشبختت کنه   آرومت کنه           براش بمون تا برات بمونه 

مثل تو حسادت نمیکنم شاید ناراحت بشم اما ...........

نتونستم آرومت کنم  اما خداشاهده که هیچ کدوم از کارای من از روی قصد نبود

گیر دادن های من

زنگ زدن های من

گریه های من

خنده های وحشتناکم

قهرها

آشتی ها

همه از دوست داشتن بود همه از عشق بود

                                                دیگه هرگز هیچ خبری از من نخواهی داشت

امیدوارم چشات هرگز بارونی نباشه

                                        خداحافظ

 

 


 
 
کدام تکه؟
نویسنده : تنهای تنها - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
 

کدام تکه‌ی جهان
ما را جدا کرد
کدام تکه‌ی جهان
ما را تنها برای چند روز
دوباره به هم می‌رساند
 
تا خطوط تازه‌ی شعر را آواز بخوانیم
تا دوباره پرواز را بیاموزیم
تا گذشته‌ی فراموش‌کار را
به یاد آوریم
 
تا دوباره همدیگر را
بدرود بگوییم؟

 

پ ن :  آسمان بارانی است

اشک من هم جاری است

......

پ ن ٢: زندگی کن عزیزم

زندگی کن

همونطور که من دارم زندگی میکنم

همونطور که قبل از من زندگی میکردی

واسه چی سیگار؟

واسه چی فکر و خیال؟

مگه من این همه اذیتت نکردم؟

پس ولم کن

برو پی زندگیت

برو پی یه عشق دوباره

یه حس دوباره

یه نگاه گرم

یه .... یه .....یه ....
منم دارم زندگیمو میکنم

چه خوب چه بد بالاخره داره میگذره

نمیگم بودن یا نبودنت هیچ فرقی نداره

اما دیگه چیکار کنم ؟ تا کی اشک بریزم ؟ تا کی به خدا فحش بدم؟

تا کی بگم کاش کاش کاش کاش

گذشته ها گذشته

با تمام شیرینی که داشت اما بد تجربه ای بود

بد تاوانی بود

به هیچ چی فکر نکن

یه این فکر نکن که کاش ....

هر چیزی یه تاریخ تولید داره یه انقضا

منم تموم شدم

خودت میدونی که عاشقتم

پس خواهش میکنم

بروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو



 
 
← صفحه بعد